تبليغاتX
خویشخانه

خویشخانه

می شود که پاییز را تمام کنم برای خودم، می شود که تصاویر برایم فقط تصویر بمانند، تصویر را هم باید بی خیال شوم،بی خیال همه چیز. همه چیز را می شود بی خیال شد و گذر کرد از همه خاطره ها،آدم ها،خیال ها ... آخ خیال ها ...چطور خیال ها را بی خیال شوم ؟ چطور همه شایدها ... و هیچ وقت باید ها ...

روزهای آخر اردی بهشت است . هفته پیش استاد کلاس نمایشنامه نویسی ام گفت درباره بهار انشا بنویسید ! و ما همه مسخره کردیم،من هم از آن خنده های انفجاری سر دادم و نمی دانستم چقدر دوست خواهم داشت بهار نویسی ام را.آن جایی را که نوشته بودم:

" یکی همین چند روز پیش گفت اگه تو اردی بهشت عاشق نشید،دیگه هیچ وقت نمی تونید عاشق بشید "

شاید راست میگفت.شاید باید عاشق شد و عاشق ماند ... حالا من چند روز مهلت دارم تا عاشق بشوم ؟ خدا جان نمیشود این اردی بهشتت همه فصل ها داشته باشندش ؟ نمی شود بیشتر به من مهلت بدهی ؟ خدا جان ما همیشه کم می آوریم ...یا بقول خودت آیا نمیداند که تو می بینی ؟ خدا جان ...

................................................................................................................

حالا میونِ این کلمه ها، دارم چای دارچین می خورم،میگن واسه سوزش های این معده ی لعنتی م خوبه، اونا میگن ، من که حالیم نیست . چای دارچین تو لیوانی که همین چند وقت پیش مامان برام خریده بود به قول خودش چون دختر خوبی شدم تازگیا بلند بلند می خندم ، تو خیابونا می دواَم ، می چرخم ، ورجه وورجه میرم ،شدم همون مه شادِ ...  مامانی میدونی مهشاد کجاست ؟

ها همه اینارو گفتم که اینو بگم که رو این لیوانِ مهربونی که مامان واسم خریده بود، نوشته :

" پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو . هرچه باشد از عشق چیزی بگو. از نداشته ها بگو .من مثل لیوان خالی ام . پُرم کن . من آماده ی غرق شدن در تو اَم ... "

.................................................................................................................

و اما شعری کوتاه والبته بی ربط ! به تاریخ اردی بهشت 90 :

 

وقتی در گلدان ها

چیزی برای خاک کردن ندارم

چگونه دستانت را می دهی

تا پیوند بزنم ... ؟

 

.................................................................................................................

 * تا اطلاع ثانوی زندگی کنیم !

* تو باید در صبح با من حرف بزنی،حرف برای شب آمده است . ( احمدرضا احمدی )

* باز داره موهام بلند میشه ! خدای من ! این دفعه باید با ماشین دخلشو بیارم ...

+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1391 21:36 توسط مهشاد عزیزی | 


 

-نمی دونم شاید اون طوری باشه که الان داریم بهش فکر میکنیم، وای فکر کن ! یعنی میشه ؟ من که باورم نمیشه ... نه نمیشه !

سرش را تکیه می دهد به دستش که روی دسته مبل است و برای چندمین بار اس ام اس را می خواند؛ باز صدای دینگِ اس ام اس می آید .

 

-اوهوی با تو ام ها ! خوابی ؟ مُردی ؟!

 

دانه دانه ی گره های موهایش را که شاید دو روز است شانه نکرده باز می کند و زیر لب ... خودش هم نفهمید که چه گفت . گاهی دچار این لحظات می شد که زبانش به فرمانِ مغزش نیست ...

باز هم صدای دینگ ...

 

-خب مثل اینکه تو خیال نداری انگشتان مبارکت رو بر تکمه ها چند بار بلغزانی ! تکمه دیگه ؟! درست گفتم ؟ حالا هرچی مهم نیست... فکر کن باهم میریم ، کلی راه میریم ، کلی حرف می زنیم ، بعد می تونیم بهش زنگ بزنیم اون هم بیاد و بعدش هم ... خب بقیه ش رو تو اس ام اس بعدی میگم !

 

موبایلش را به یک طرف پرت می کند و به سمت آشپزخانه می رود . کمی آبجوش و  یک عدد چای کیسه ای را همراهِ فنجانِ زردِ دسته دارش می کند. میگذاردش روی میز . از بالای یخچال کاغذِ چسبی صورتی را بر میداردو با ماژیک خاکستری می نویسد : همین فردا بود ...

می چسباندش روی در یخچال و با دوانگشت قسمت بالای کاغذ را فشار می دهد . فنجان زرد دسته دار در دستش ... صدای ضعیفِ دینگ ...

 

-اونم می یاد ، میریم ازون مغازه هه ...اِممم ...چی می خریم ؟ چی بخریم خوبه ؟ از این جعبه موزیکال ها خوبه ؟ نه ! اون خیلی رمانتیکه ، حالمو بهم می زنه . گلِ سر ؟ دستبند ؟ اصلن تو که موهات بلند نیست... هوم ؟ خب هر چی تو بگی ، چطوره ؟

 

می رود جلوی میز آرایش ، رژِ صورتی کم رنگ را کمی بر لب پایینش می کشاند و رژِ قرمز را بر لب بالایش پر رنگ فشار می دهد . لب هایش را به روی هم می کشد ، همیشه یادش می رود که صورتی پر رنگ بخرد . البته کمی تنوع در عملکرد می تواند لازم و نه کافی باشد ! خودش هم از حرفهایی که در ذهنش می چرخید سر در نمی آورد ، شاید هوس کرده که در سرش یک مقاله ی اجتماعی-روانشناختی بنویسد ! اوه ! چه حرف ها !

 

دینگ ...

 

-چطوره که بذاریم ببینیم بی معرفت خودش یه خبری ازمون می گیره ؟ ببین یک کاری ، میشه من بیام خونه ت ؟ خب اونجا خیلی بهتر میتونیم در مورد فردا حرف بزنیم ، خب الان ممکنه بگی کِی ؟ اممم ، فردا ظهر چطوره ؟ نه اینکه خیلی دیره . می تونیم صبحونه رو باهم بخوریم . خب میدونم  من زیادی پر رو ام ، همین الان چطوره ؟ آره همین الان ، هوم ؟

 

دوباره جلوی میز آرایش است . مدادِ چشم را خیلی ملایم پشتِ پلک هایش می کشد، زیر چشم ها را بی خیال می شود . آرام آرام کمی نَم را در چشم هایش دارد حس می کند ...

خیره به قاب عکس روی دیوار است . مداد را بر آینه می کشاند ، طرح دو چشم و کمی لبخند را نقاشی می کند ، البته به فرمان مغزش فقط کمی لبخند !

در راهروی ورودی ست ، پوتین های مشکی زمستانی کنار جا کفشی دارد خاک می خورد، دستمالی بر میدارد و رویش می کشد و آن را در جا کفشی می گذارد. بالای جا کفشی، کاغذ چسبی خاکستری ای را می بیند که با ماژیک صورتی رویش نوشته شده : بیدار که شدی فردا را برایت نگه می دارم ...

می خواند ، دوباره می خواند ، چندباره ...چطور ندیده بود این کاغذ را ؟

دیگر صدای دینگ نمی آید ، گوشی اش را نگاه می کند ولی سایلنت نیست . در آشپزخانه جلوی یخچال ایستاده ، خودش را می خواند : همین فردا بود ...

صدای دینگ ...

-من پشت درم ها، باز نمی کنی ؟!

انگشتانش دارند می نویسند : خفه شو ! پیلیز !

 

فرمان مغزش : برگرد ، جا زدی . دیروز رو می گم ! جا زدی ... !



* همچنان این جا کسی ست پنهان ...



 

+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1391 20:45 توسط مهشاد عزیزی | 


۹۰ دارد ته می کشد این روزها، صدای نفس نفس زدن هایش بلند و بلندتر می شود و ما هم جنسِ نود یمان به آخرِ خود نزدیک می شود.می خواهم باز خاطره نویسی کنم در این مجال، از روزهای رفته و مانده بگویم، از آدم هایی که برمن گذر کردند و از آدم هایی که گذر کردم،از کتاب هایی که خواندم و نخواندم،از خیابان های که قدم زدم و قدم زدم ،از شعرهای گفته و نگفته ام ، از لحظه هایی که فقط یک لحظه خواهند ماند.

"بهار" را دوست داشتم که بیشتر با "حنا" گذشت،نمایشگاه پازل یک عالم اقیانوس را برایم آبی می کند! و خرداد که نهم را برایم گذراندند دوستانم،هیچ از خاطرم نمی رود که حافظ باز کردم و آخرش گفتم: از حافظ که عشق پاسخ آمد و باز همان تکیه کلامِ همیشگی ام : خدا خودش به من رحم کند !....خدا الرحم الراحمین است ... و اما اواخر بهار دوره ی جدیدی از شاعری در یک فضای جدید...

"تابستان"همه اش شاید به شعر و شاعری گذشت،دوستانی به کلیشه ی معروف بهتر از آبِ روان...اولین رمضانِ بدون پدربزرگ...و شاید اما شروع یک اتفاقِ هنوز خوب.

"پاییز" که دوستش داشتم ، که شاعرانگیم گل می کرد و پادشاه فصل ها می دانستمش،نوشتن ها وخواندن های بسیار،فکرهای بسیار،اما اما امان از آن خیالاتِ بسیار !سرخوشی های دانشجویی...حالم خوبه...نه امروز باهام حرف نزنین حالم خوب نیست...مِیل ندارم...میخوام اصلا نخوابم!حالم خوبه..حالم خوب نیست! خوش گذشت اما!پخشِ فیلم های دانشگاه،حرفهای خوب با دوستان خوب و شبِ یلدا..............پس از این زاری نکن/هوسِ یاری نکن/ تو ای ناکام / دلِ دیوانه/با غمِ دیرینه ام/به مزارِ سینه ام/بخواب آرام/دل دیوانه............................................................................................................

میشه ؟نمیشه ؟ امکانش هست ؟چی میگی تو ؟صبر! روزهای عجیبـــــــ ، خیلی عجیب... آآی می نا ...

"زمستان " ســـــــــــــــــــــــــرد،خیلی ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد! منِ عشقِ سرما هر روز به هوا فحش میدادم، به پالتوهایم ،به کلاه و شالگردن و دستکشم،به جوراب های بافتنی صورتی ام،به شوفاژ و شومینه،به آش،به سوپ،به شربت دیفن هیدرامین فحش میدادم، آخه لعنتی! من که نصفِ روزهای تو رو صدام گرفته بود،کی تموم میشی ؟دلم می خواد آواز بخونم، بلند بلند افشاری بخونم...همایون سخته...اونو صدسالم تمرین کنم نمی تونم...یا اینو بخونم : سرِراه برگشتنت آینه می کارم./گلدونای دلتنگ رو پله میذارم...

دیماهِ لعنتی........... > من شبیه کمی تعجب ! شبیه خیلی زیادی به سوال> اگر این فقط یه خوابه/ بذار تا ابد من بخوابم ....

بهمنِ پدربزرگ .

و اسفندِ آزاده !داستان مشترکی که شروع کردیم و باید قول بدیم که یلدا را دوست داشته باشیم!

 

چیزی که همه ی لحظه هایم را با همه ام اشتراک بود جایی به نامِ "مان"................................................................

 

و اما شعری به تاریخِ اسفند :

 

انگشتانم مردند

و در  تکاملِ این دفترِ عجیب

زبانم بلند می نویسد!

دریا برای چشم هایم کم است

اقیانوس برایم بهتر.

که تمام نشوم

از آسمانی که

دست خطِ ستاره هایش

سنجاقِ گیس های دخترانِ آب است

آن گاه

ماهی ها مرا به ساحل خواهند کشاند

تا در آوازی دستِ جمعی

سرزمینِ مرده-دَستان را

نام کنیم

به واژه هایی که

هم نرخِ تنفسِ یک جهانِ بی ملاحظه است ...!

 


* خوش گذشت دور هم !

* و اما شما چه دیدید از مه شاد در نود ؟!

*خوش بگذره دور هم !

+ نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390 22:39 توسط مهشاد عزیزی | 


12.00

یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی :

 حالا همه چیز درست می شود؟

 هیچ وقت همه چیز درست نمی شود ، چون توقعات ما بیشتر می شود و تغییر می کند . هیچ قله ای آخرین قله نیست . رسیدن ، غم انگیز است .

 "راه بهتر از منزلگاه است." برویم بی آن که به رسیدن بیندیشیم . اما واقعا برویم .


گاه می شود که حتی خودم را هم نمی توانم فکر کنم،شاید این یک جور گم شدن باشد،گم شدن در زمان و حتی در مکان،منظورم اینجا،همین لحظه نیست.نمی دانم، شاید گذر باشد،گذر از همان زمان و مکان.که چه تاریخی ست؟الان کجا هستم؟می خواستم که چه وقت باشد؟کجا باشم ؟

گاهی با این سوال مواجه می شوم که دوست دارم به گذشته برگردم یا که به آینده بروم،پاسخِ من هیچکدام است!همین جا که هستم خوب است.شاید خیلی چیزهای این روزهایم را دوست نداشته باشم،شاید خیلی چیزها آن چیزهایی نبودند که می خواستم برایم باشند،اما مهم این است که " همین ! "

من الان این جا هستم... شاید به گفته مولوی :

"اینجا کسی ست پنهان..."

اینجا کجاست ؟اما می دانم که  تمامِ راه من این است که آن " کَس " را پیدا کنم،کسی که پنهان است و در من ریشه کرده، آن منِ درونی !می دانم،آن کس،آن منِ درونی ست.آن بالاتر از این خط گفته بود: راه به تر از منزلگاه است.

راه به تر...راه...بهتر...منزل...راه...............................................منزلگاهراه...

خب " همین "


و شعری به تاریخ ۲۰ دی ۹۰ :



از ترانه ای غمگین حرف می زنم.

از دختری که اسمش ترانه بود

و کوچه های شهر را،بی باران خیس می شد.

آوازی بلند

از "عروسک های کوکی"ِ  گلویش

بلندای شهر را می کشید

تا آسمانِ اول.

وآخرین ستاره را انگشتانش تاب نیاوردند.

لغزید

و بر دامنِ چین چینِ۵ سالگی اش خاک خورد

و خاموش...

اسمش ترانه بود.

دستانش رسوایی باران را

در سکوتِ آینه خواندند.

هیچ باور نداشت

که " آبی " هم دروغ می گوید.

پس آب بر خود بست

تا چشمانش در آستانه ی ظهر

خورشید را بارور شوند.

اما افق را آفتاب گیر کرده بود

و این

سمِ اسب های شب بود

که سینه ی روزش را می کوبید

و او

شاید دیگر

به شهر بعدی فکر کند

شاید هم پیاده روهای شب را تا آخر بلرزد.

او دیگر از هیچ چیز نمی ترسد

به جز...



 

*دل ما دعوی اعجاز می کرد/اگر دیوانگی پیغمبری داشت

 " اسیر شهرستانی "

...................................................................................................................................................

پیشنهاد ۱ : بعد از نماز صبح، خواندن تذکره الاولیا ی عطار و البته گوش دادن به "دیلمان خوانی "های استاد شجریان و بنان...

پیشنهاد ۲ :داستانِ " دوپادشاه و دوهزارتو" از کتابِ کتابخانه بابل، نوشته ی خورخه لوئیس بورخس،ترجمه ی کاوه سیدحسینی-نشر نیلوفر

پیشنهاد ۳ : برای همشهری هایم : یک بار هم که شده وقتی در پیاده رو ها از کنارِ هم رد می شویم، بهم لبخند بزنیم!می دانم کارِ سختی ست!

پیشنهاد ۴ : از هر دری به من پیشنهاد بدهید، مخصوصا هم فازی هایم !


 

 

+ نوشته شده در چهارم بهمن 1390 12:20 توسط مهشاد عزیزی | 


فقط بخوانید ...


..........................................................................................................................................

قانون،قانون است

زیاد که حرف می زنی

می خواهم در بالاترین اتاق بلندترین برجِ شهر زندانی ات کنم

گیس هایت برای خودت

- آخر الزمون شده مادر!

- حرفهای این خاله خان باجی های عهدِ شاه وزوزک را شنیده ای

که من برای وصل نگاهم

باید مغازه های شهر را دوره کنم دنبالِ یک سقزِ آذری

آآآهای تو قانون سرت می شود؟؟؟!

                     " بدون عشق "

نمی خواهم بشنوم که :

- اون آقاهه تو اون فیلمه ...

قانون، قانون است

این ارجاعاتِ فیلمی باشد برای

همان روزهای دونفره ی پاییز

داستان های بعد از ظهر ...

- آنقدر مرا

_ تو را

_ این تراکم نا فرمانِ احساسات را

_ می پیچانند

_ تا گره خوریم 

_ و کور شویم 

_ تمــــــام

نه! تمام که نمی شود دلبـــــراااا

هنوز آن بعد از ظهرهای داستان ما را با خود می برد به ...

گره های گیسوانت را 

تو از بالا ...

من از پایین ...

_ عشق اونه که هرگز نگی متاسفم

گره خوریم ...

آآآه

زیاد حرف زدی

بالاترین اتاقِ بلندترین برجِ شهر!

...کور شدیم.

گره های گیسوانت را 

تو از بالا...

من از پایین ...

 " وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی                       تا با تو بگویم غمِ شب های جدایی "


- کجا بودیم ؟... آهاااان

دانه دانه..

تو از بالا...

من از ...

این قصه که ما را ابتدا نداشت

انتهایش هم کلیشه ندارد

بیا برگردیم

شاید دستهامان

جایی در وسط قصه 

میان گره های کور

به هم رسیدند ...


......................................................................................................................................



+ نوشته شده در سی ام آبان 1390 11:42 توسط مهشاد عزیزی | 


چندروزی بود که می خواستم بنویسم،در خویشخانه بنویسم ولی طبق معمول همیشه تنبلی عنصریست که نمی دانم چرا همیشه گریبان گیرِ خویشخانه می شود!

ولی انگار واقعا حیف است که کلمه هایم برای این روزهایی که می دانم شاید تا سالها برایم خاطره شوند،سر ریز نشوند.

 

شاید دانشگاه رفتن برایم جذابتر شده نه به خاطر اینکه دانشگاه ست،نه به خاطره اینکه شاید به رشته م علاقمند شدم که صد سال سیااااااااااه! نه به خاطر اینکه توانسته ام همکلاسی هایم را تحمل کنم که این هم صد سال سیااااااااااااه !

ولی انگار همه چیز برایم شوخی شده ست،نمی دانم چه م شده ولی این روزها به همه این ها می خندم،یعنی دوست دارم که به همه این ها بخندم.

 به زمانی که با "شیوا " سر کلاس آمار می نشینیم در حالی که می دانیم حضور غیاب نمی کند،می دانیم درس را گوش نمی دهیم،می دانیم جزوه نمی نویسیم ولی باز هم خودمان را به زور داخل کلاسی شلوغ جا می دهیم که حتی زمان هایی که دیر می رویم صندلی برایمان پیدا نمی شود و تمام حرف هایی را که هزاربار برای هم تعریف کردیم روی کاغذ می نویسیم و می خندیم و حتی دو هفته پیش که گریه می کردم و دوست داشتم استاد از کلاس بیرونم کند ...

یا حتی زمانی که در کلاس شعرهای "آزیتا قهرمان" می خوانم یا مصاحبه مهدی یزدانی خرم با ابراهیم گلستان که مرا می برد به ۴سال پیش،مصاحبه اش در شهروند امروز ِخدا بیامرز...

و از آن طرف گوش می دهم به حرفهای پسرهایی که پشت سرم نشسته اند و تک تک کلمه های استاد را مسخره می کنند و مثل همیشه برای دنیای کوچکشان قصه می بافم،برای آن دختری که آن طرفتر از من برای دوست پسرش اس ام اس می فرستد،آخر قصه شان را طراحی می کنم یا حتی آن یکی که آن یکی ترِ آن ور تر را دوست دارد و می گردد که نگاه کند ... شعر می نویسم برای همه این عشق های کوچکِ دنیاهای کوچک ...

کلاس تمام می شود و با "شیوا" چای سر می کشیم و ویولون حبیب الله بدیعی گوش می دهیم و به شور می نشینیم که دستگاه هایش را تشخیص دهیم و بعد شعرم را برایش اجرا می کنم و نظر می دهد که مه شاد اینقدر لووووووس نه ، لازم نیست اینجا رو زار بزنی ... و بلند بلند آنقدر می خندیم که همه نگاهمان می کنند ...

"شیوا" می رود و من در کلاسِ اندیشه،سید علی صالحی می خوانم و اسم انتخاب می کنم برای پوستر پخش فیلم دانشگاه ... و می رسم به این : خاطره نویسی در بیدارخوابی یکی از شنبه ها! امروز اولین شنبه ست! و چندباره به خودم اثبات می شود که من چرا عاشق شعرم...

اندیشه تمام می شود! و من در تریای دانشگاه با بازیگوشی همیشگی ام صدای موسیقی گوشی ام را بلند می کنم تا بفهمم چه کسی چه جور موسیقی گوش می کند،مقام صبرِ علیرضا افتخاری را گذاشته ام،دخترک از آن ور فحشم می دهد که این نوحه ها را قطع کنم،نوحه را قطع می کنم! پیانوِآرزومانیان می گذارم...اااه مه شاد حوصله داری! بابا یه چیز شاد بذار حال کنیم دیگه، تهی نداری ؟... می گردم تا چیزی نزدیک به ذائقه شان پیدا کنم رضا یزدانی می گوید : وسطای ماه آذر ...زنده باد این عاشقانه...

تمرین های اجرای شعر... من و "می نا "خیابان گردی هامان و دست هایمان را که زیر لب هامان می گیریم تا کلمه هامان به زمین نریزند...

و شعر جدیدم : " بدون عشق " ، هنگامیکه می خواندمش برای دوستان... همان لحظه ها، پیامکِ "متانت ":

-          استاد تو کتابفروشی شعر از کی می خونه ؟ " شبهای روشن " را می گویم مه شــاد جان...

و دستان من که بر گوشی ام سرد ماند و اینکه من، متانت، استاد،رویا چه شبهای روشنی را می گذرانیم...

 

من...

شب...

روشن...

 

 

زنده باد این عاشقانه ...



-  در بروز رسانی بعدی ام شعر جدیدم را لو خواهم داد! 

- زندگی کنیم ...

 

+ نوشته شده در سیزدهم آبان 1390 13:3 توسط مهشاد عزیزی | 


باز گشت به شعر

یک شعر در مهر ... مهر ... مهــــــــــــــر ...


...............................................................................................................................................

تلفن زنگ می زند

و تو همچنـــان

از لای در برایم رز صورتی می فرستی

تلفن زنگ می زند

و من میان عکس های آلبوم

گلبرگ های خشک می چینم


تلفن زنگ می زند

تق تقِ انگشتانت بر در

الو الو ی بلندش در سیم

هر کدام سهم دو گوش من


خسته از لحظه های تردید است

انتظار نشان های بی دلیل

تکرار شاید های بی جواب


دست های من پیچیده در سیم

الو الو ی بلندش در من


رز های صورتی

در آلبوم روزهای پاییز ...


..........................................................................................................................................


+ نوشته شده در بیست و ششم مهر 1390 15:36 توسط مهشاد عزیزی | 




شهر من

شهر

من

من نه به ساختمان هایش ، نه به مغازه هایش ، نه به خیابان ها و نه حتی به پیاده رو هایش ،من این شهر را فقط به آدم هایش می شناسم .

نه چشم ها ، نه دست ها و نه حتی حرف هایی که بوی همشهـــــــــــــری نمی دهند . روزهایی که موزاییک ها را له می کنیم و بی اعتنا از هم رد می شویم ، روزهایی که از هم دور می خوریم ، روزهایی که از هم فحش می خوریم ، روزهایی که از هم میمیریم ...

 

شهری که کافه هایش نه بوی حرف ، نه بوی  کتاب و نه حتی بوی عشق هم نمی دهد ...

شهری کتاب فروشی هایش ، کتاب فروش ؟! کتاب ؟!

روزهایی که رد می شوند ، شده گاه چند دقیقه بر روزنامه فروشی هایش ایستاده ام تا کسی همانی را که من می خوانم نه اصلا هر چیز خواندنی دیگری را از روزنامه فروش طلب کند ، ولی غرق می شوم در هر چیز خوردنی و کشیدنی ای ... ست .

شهری که بستنی فروشی های کنار سالن های سینما از خودش شلوغ تر است ...

شهری که دانشگاه هایش نه نشانی از دانش نه فرهنگ و نه حتی عشق  دارد و فقط رفاقت هایی که ...

رفاقت گفتم ، از رفاقت نمی گویم ...

ما چگونه مان است ؟





قلاده هایی که به سروهای باغ ملک است

و عوعوی شبانه در خدمت قصر اجاره ای

پیاده رو های مست

دست در دست

خود را به باغچه ها می کوبند

مدرسه های تمام شده

و جای خالی دندان های آغشته به لواشک های کارخانه ای

دینگ دانگ

دینگ دانگ

شب از نیمه ...

گذشتم گذشته هایت را

تو می مانی و یک عمر انگشت های اشاره ای .



* عکس از رفیق نازنینم : متانت محبی


 

+ نوشته شده در یازدهم شهریور 1390 0:24 توسط مهشاد عزیزی | 


لیله القــــــــــــــــدر خیر من الف شهر


" به راستی که ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد ،شب قدر از هزار ماه برتر است،، در این شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان  از هر فرمان فرود می آیند ،این شب تا صبح تهنیت است.                                                                                        ( سوره قدر - آیات ۱-۵ )

........................................................................................................................................

شبی که تقدیر آدمی ست، شبی که خود می سازیمش ، شبی خود ساختیمش و روزها را ...

شبی که عشق آمد ...

الهی 

کتابت به روی چشمانمان امشب

و کلمه هایش را ...

.........................................................................................................................................

ربنا

افرغ علینا صبرا

و 

ثبت اقدامنا

و

انصرنا علی القوم الکافرین 

...

+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1390 22:49 توسط مهشاد عزیزی | 





باور نمی کنم

که تقـــــــدیر زمین چنین باشد

که پرنده های مشکی پوش

آسمان را روی سرشان بگذارند

و در فرودی تیز

حلوای لاله های وحشی را 

آرام نوک بزنند.

باور نمی کنم

که زاویه ی مردمکِ مردمان شهر

رو به بازارچه های استخوانی گشاد شود

شاید که همین لحظه بود

که پسرک دست در گردن نهال چند صد ساله انداخت

و زمین

سکته ی آخرش را زد...



.......................................................................................................................................

* و کلاغی که پرید از فراز سرِ ما...



+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1390 21:57 توسط مهشاد عزیزی | 


 

 

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X
 


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389



پیوندها

سروش روحبخش
اپوریا عالمی
شهرزاد همتی
نیما دهقانی
بهاره رهنما
سجاد زند
امیر قادری
علی رزاقی
سرزمین گوجه های سبز
گوریل فهیم
روح لله شهسوار
حسین یعقوبی
نیما پاشاک
احسان بهرام غفاری
فرناز فرضی
توکا نیستانی
خوابگرد
شمین هوشمند
سراج میردامادی
نشریه اینترنتی قهوه
دوات
برزخ
انجمن شعران ایران
وازنا
چلچراغ
شمس لنگرودی
محسن آزرم
بزرگمهر حسین پور
گروس عبدالملکیان
سید علی صالحی
حامد اسماعیلیون
حسین چلونگر
نیلو بیگی
جواد-مینا
نیلو بیگی
حباب
فراز طهماسبی
فقط برای مولانا و شمس
محسن پیروی
نستعلیق پسمیستی
حسین چلونگر
مهدی نوری
علی مسعودی نیا
مهدی شهسواری
مینا خسرونژاد
صنم احمدزاده
میترا دهقان
مصطفی توفیقی
ضحی زردکانلو
والس ادبی
کنام
هدیه ارجمند
رسول یونان
کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد
مصطفی توفیقی
شوالیه شاعر
کافه کلمه - دنیا
میم عزیز
جامع المزخرفات!
نوستالژی-صالح حسینی
یگانه شیخ الاسلامی
دختری فراتر از ...
سپیده محمودی
میراکل
سارا سعداللهی
ایمان بخشایشی
امیررضا پدرام یار
علی حاجی یاری
هانیه ملکی
سمانه مصدق
مرضیه سلیمانی
فاطمه حلیمیان
ناهید عملی
آزاده چشمه سنگی
مهدی آخرتی
فاطمه اختصاری
سید مهدی موسوی
محمدرضا صبوری
آزیتا قهرمان
علی عالی
آسیه نظام شهیدی
یغما گلرویی
سارا محمدی اردهالی
سمیه شفیعی
محمد دانشور
الهام میزبان
عباس رضایی
یوسف بینا
رضا عابدین زاده
سعید خانجانی نژاد
طیبه حسین زاده
معاصر خوانی
لیلا کردبچه
شهاب مقربین
ناتور
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin